
موضوع :
و تو پنج ماه پیش، در چنین لحظه ای، در یک عصر پائیزی متولد شدی و دنیایم را غرق شکوفه های عشق و مهربانی کردی. آن روز نه یک روز پائیزی که زیباترین و بهاری ترین روز سال بود. انگار بیش از آنکه آن روز، روز تولد تو باشد، این من بودم که تولدی دوباره یافتم و هر روز در کنار تو از قدرت و بزرگی خدا چیزها می آموزم و می بالم...
کودک بی همتای من نمی دانی وقتی در کنار تو هستم چقدر احساس کوچک بودن می کنم، وقتی با چشم های معصوم و مهربانت، عاشقانه به چشم هایم خیره می شوی. انگار تمام عشق و احساسات مادرانه من در برابر نگاه پرمهر تو، هیچ است و اندک...
عاشقانه دوستت دارم به خاطر تمام لحظه هایی که لبریز عشقم می کنی، به خاطر تمام ثانیه هایی که با معصومیت دوست داشتنیت، قلبم را به لرزه در می آوری. به خاطر تمام چیزهای پاکی که هر لحظه، از قدرت لایزال پروردگار در برابر چشمانم متجلی می سازی...
دعایم کن که لایق نام مادر باشم...
بار پروردگارا، هر لحظه هزاران هزار بار تو را شکر و هزاران هزار بار سجده بندگی...
موضوع :
1391/02/14
2-3 روزیه بدجوری حس مطالعه کتابامو از دست دادم، آخه مامان و بابا هرکدومو اقلا 20-30 دفعه برام خوندن،
منم که همون دفعه اول همه رو حفظ شدم و باقی مطالعاتم به خاطر حفظ یارانه پوشکم بود که مبادا صرف خرید کتاب جدید بشه و بی پوشک بمونم، به هرحال آبروی آدم از سواد مهمتره . 
ولی مامانی حسابی غصه ش شده بود که نکنه انیشتین کوچولوش حس مطالعه شو به کل از دست بده و در آینده از مدرسه فراری بشه و از این حرفا...
این بود که دست به دامان کتاب بزرگام شد، همونایی که یه زمان هم قد خودم بودن و الان کوتاهتر از من و به خاطر بلندیشون کمتر دست خورده بودن
منم دوباره رفتم تو فاز مطالعه...





هر صفحه رو انقد خوندم و خوردمش که به راحتی برام قابل هضم بود...

موضوع :
1391/02/13
از بس برای رسیدگی به امور مملکتی، در باغات کشور (پارک نزدیک خونمون) چرخیدم، پروانه به دست خوابم برد، ولی تا زمان بیداری محکم تو دستم گرفتمش مبادا پرواز کنه و برنگرده...

هوا حسابی سرده، ملکه بانو منو حسابی پوشونده مبادا خدای نکرده سرما بخورم و امور مملکتی معطل بمونه...

خوب حالا کمی هم باید مطالعه کنم و با مشاورین اعظم به شور بنشینم تا راه چاره ای برای مشکلات جامعه پیدا کنم...

آخ جون راه حل رو یافتم...

حالا باید نتایج رو سریع روی کاغذ بیارم تا در اسرع وقت اجرا بشن...

موضوع :
1391/02/12
امروز یه روز خاص از ساله، تنها روزی از سال که همزمان متعلق به باباجون جعفر و مامان جون جمیله و بابایی جون و مامان جون خودمه!! تازه خیلی های دیگه هم تو این روز شریک اند، از جمله عمه جون و عمو جون و مامان اسراجون و سما جون، مامان و بابای محیا جون و ... که به همگیشون مبارک...






به همین خاطر من و مامانی تصمیم گرفتیم واسه بابایی یه جشن کوچولو بگیریم و عصر که برگشت خونه حسابی سورپرایزش کنیم. این بود که نزدیکای ظهر به قصد خرید کادو رفتیم بیرون و بالاخره کادوی مورد نظرو خریدیم. تازه چون بابایی گفته در غیاب اون من مرد خونه م، خودم دست تو جیب کردم و پول کادو رو دادم
* مامان دوربینو برداشته بود ولی ایندفه رو استثناءً روش نشد ازم عکس بگیره*
بعدشم به دستیاری مامان جون شروع به آماده کردن دسرها و ... کردم، تازه خودم هرکدومو که لازم بود تست کردم تا مبادا کم و کسری داشته باشن...

* بقیه در ادامه مطلب*
سلام به روی ماه و دل های مهربون همه اهالی زمین و ماه و آسمون
فرشته هایی که توی این غیبت طولانی فراموشمون نکردین و مرتب جویای احوالمون بودین. غیبتمون دلایل زیادی داشت ولی مامانی قول داده نهایت سعیشو بکنه تا خاطرات روزهای گذشته رو بنویسه. راستی ما هم شما رو فراموش نکردیم، هروقت فرصتی بود بهتون سر زدیم فقط نتونستیم براتون چیزی بنویسیم، دوستتون داریم 



موضوع :
1391/02/09
بیشتر از سه هفته ست که یه لکه سفید رو لثه پائین من ظاهر شده و همه رو به یقین رسونده که این اولین مروارید فرمانرواست که جوونه زده...

این بود که من و داداش نشستیم و فکر کردیم نمیشه که یه فرمانروا دندون دربیاره و لب به غذا نزنه...
خیلی زود یه فکر بکر به سرمون زد و قرار گذاشتیم عصر که میریم پارک، با کمی شرین زبونی پادشاهو متقاعد کنم که شیرینی بخره، هوراااااااا، دست دست ...دست دست...
و این شد که امروز به تلافی همه کیک و شیرینی هایی که بابا و مامان به اسم من خریدن و خودشون تنهایی خوردن، به اسم اونا شیرینی خریدم و خوردم...
*شرح تصویری در ادامه مطلب*
١٣٩١/٠٢/٠٩
چند وقته که مامانی همه ش به بابایی می گفت دلش مسافرت می خواد و دچار یکنواختی شده و ازین حرفا، ما هم که به خاطر مشغله پادشاه اعظم، امکان خروج از شهر برامون فراهم نیست، قرار شد عصر که بابایی برگشت، سه تائی بریم یکی از پارک های شهر، اونم کدوم پارک، پارک نزدیک شیرینی فروشی پاپیون...
فرمانروا تشریف فرما می شوند...






*بقیه عکس ها در ادامه مطلب*
پیشیه میگه میو میو آیهانی گله، یک گل نیو (New)
خروسه میگه قوقولی قوقو آیهانی زیباست شبیه هلو
قورباغه میگه قور و قور و قور آیهانی هستش یه شاه صبور
جوجهه میگه جیک و جیک و جیک آیهانی پوشید یه لباس شیک
هاپوهه میگه هاپ و هاپ و هاپ آیهانی خونده ده بیست تا کتاب
کفتره میگه بق و بق و بق آیهانی بزن کتابو ورق
مرغه میگه قد و قد و قد آیهانی جونم بده یه نخود
کلاغه میگه قار و قار و قار آیهانی پنیر، برا من بیار
ببعی میگه بع و بع و بع آیهانی بخور شیرو با ولع
زنبوره میگه ویز و ویز و ویز آیهانی یهو نری زیر میز
گوساله میگه ماو و ماو و ماو آیهانی منم نی نیه یه گاو
الاغه میگه عر و عر و عر آیهانی منم یه الاغ خر!
همه می خونن، با هم و قشنگ واسه آیهانی، بچه زرنگ
سروده: بابا جون
موضوع :
دیشب باباجون جعفر و مامان جون و دایی جون، از تبریز اومدن پیشمون. مامان جونی برام کیک پختن آوردن، واسه همین امروز برام یه جشن تولد با دوتا کیک گرفتن...
اما من بی خبر از همه جا خوابم برده بودم...

وقتی چشمامو باز کردم دیدم واو، باز این بزرگترا برای خودشون جشن گرفتن، اونم با دوتا کیک...

اما من بیچاره که نمی تونم بخورم، هییییییییییی...

حالا صبر کنیم بزرگ شم و با استناد به همین مدارک، هرماه ازتون کیک تولد بخوام...
اینم از کادوهایی که باباجون و ماماجون برای این ماهگردم آوردن...

یه کمی لم بدم ببینم نرمه...

موضوع :
امروز قراره برعلیه یه سری بیماری واکسینه بشم. مامانی حسابی دل نگران منه، اینو از چشاش می خونم. ولی من می دونم یه فرمانروا باید قوی باشه و به مشکلات بخنده...

واسه اینکه مامانی از نگرانی دربیاد، یه کم باهاش حرف می زنم...

چندتا شکلک براش درمیارم...

و میگم:" ملکهههه، واکسن که ترس ندارهههه!!"

* بقیه در ادامه مطلب *
به عنوان یه فرمانروا، انقد سرگرم رسیدگی به امور مملکت شدم که حسابی از خودم غافل شدم. امروز صبح داشتم رادیو گوش می کردم تا ببینم رسانه های ملی راجع به امور مملکت چی میگن که یهو شنیدم گوینده گفت:" دومین ماهگرد تولد فرمانروای بزرگ، پادشاه ماه و زمین، اعلیحضرت همایونی آیهان، بر اهالی ماه و زمین مبارک!"

حسابی تعجب کردم که ای دل غافل...

سریع به سراغ مشاور اعظم، موش موشک عزیز رفتم تا از موثق بودن خبر مطلع بشم...

خبر حقیقت داشت، به خاطر همین بعد از ظهر، بعد از فراغت از امور مملکتی، شال و کلاه کردم و راهی تالار قصر شدم...

* بقیه در ادامه مطلب *
آی کلکا؟ بازم دارین قایمکی ازم عکس میگیرین؟

حالا که مچتونو گرفتم باید یک جوک بگین، بخندم.

جوک: لپ تاپم رو بردم نمایندگیش، می گم ضربه خورده کار نمی کنه، یارو میگه ضربه فیزیکی؟!!
پـــ نه پـــ ، یکم بی محلی کردم، ضربه روحـــی خورده.

رفتم خونه دوستم کامپیوترش خرابه… میگم پاورت سوخته کامل!
میگه یعنی یکی دیگه بگیرم ؟
پَـــ نَ پَــــ سوختگیش جدی نیست پماد سوختگی بزنی خوب میشه.

رفتم ساعت سازی به طرف می گم ساعتم کار نمی کنه، میپرسه یعنی درستش کنم؟
پـــ نه پـــ باهاش صحبت کن سر عقل بیاد بره سر کار!!!

موضوع :


















