دیشب خوابتو دیدم آیهان نازم!!
سلام گل پسر نازم، بالاخره منم دیشب خوابتو دیدم. تو یه بیمارستان بودیم. قرار بود به دنیا بیایی. من رفته بودم جایی شبیه سالن جلسات یا شاید نمازخونه. بعد یه مدتی گفتم سری به مامانت بزنم ببینم تو به دنیا اومدی یا نه؟ تو راهرو که داشتم میومدم سمت اتاقتون خاله رو دیدم. برای اینکه منو غافلگیر کنه بهم گفت: خبری نیست، هنوز به دنیا نیومده. اما من اومدم اتاق دیدم مامانی رو تخت دراز کشیده و مامان جون جمیله هم کنارش روی یه صندلی نشسته. واییییی، یه نی نی کوچولو هم کنار مامانی توی یک پتوی سفید پیچیده شده بود. اون گل پسر ناز بابایی بود. یه نی نی سفید و خیلی ناز با چشمای درشت و تیره. تا بخوام بغلت کنم اون یکی خاله بغلت کرد. منم نشستم پیش مامانی...
نویسنده :
آیهان فرمانروای ماه
7:30




