آیهانآیهان، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره

آیهان فرمانروای ماه

گل پسر در تبریز

سلام پسر گلم، پریشب تو و مامان جونو راهی تبریز کردم. من موندم به کارام برسم ولی دلم همه ش پیش شماست. دیروز رفته بودین آخرین مصاحبه. مثل اینکه به مامان جون تقلب رسوندی و حسابی کمکش کردی مصاحبه خوبی داشته باشه. آفرین پسر دانشمند خودم. بعد از ظهر هم رفتین دندانپزشکی. دلت واسه مامان جون سوخته و حسابی ورجه وورجه کردی که دندونشو نکشن. ولی این دکترای بی رحم اصلاً بهت گوش نکردن. عب نداره، مامان جون دندون عقلو میخواد چیکار؟ ایشالا امشب راه میفتین بیایین خونه. من که دلم واستون تنگ شده. فکر کنم تو این مدت حسابی بزرگ شدی!! منتظرتونم. خیلی دوستتون دارم.
4 مرداد 1390

اسم ناز پسرم

هنوز هم روی اسمت دودل بودیم مامان جون. ایندفعه بین دو اسم آرتین (پاک و مقدس) و آیهان (پادشاه ماه، زیبا و مشهور همچون ماه)! صبح بعد از نماز قرار شد باباجون قرآنو باز کنه، اگه کلمه ای با مضمون سلطنت و ملک و پادشاهی یا قمر بود، اسمت رو آیهان بذاریم و اگه راجع به پاکی و تقدس نوشته بود، آرتین. باباجون قرآن رو باز کرد و اولین کلمه صفحه باز شده، ملک بود و توی صفحه هیچ چیزی راجع به پاکی و تقدس نوشته نشده بود! (ولی مامان جون تو همون صفحه یکبار سماوات و یکبار خود سماء هم اومده بود) بعدش رفتیم سراغ حافظ شیرازی و دو بار هم تفأل زدیم به دیوان خواجه حافظ، یک بار من و یک بار هم بابا جون، تو هر دو شعر کلی خسرو و پادشاه و ماه بود... و این شد ...
30 تير 1390

اسم جدید برای گل پسرم

انتخاب کردن اسم خیلی سخته، چون هم باید خوشگل و پرمعنا باشه و هم وقتی بزرگ شدی خودت هم ازش خوشش بیاد و دوستش داشته باشی. بابا جون میگه اسم آسمان، کمی دخترونه ست و وقتی بزرگ شدی ممکنه کمی خجالت بکشی، واسه همین از چند هفته پیش، از سایت های مختلف کلی لیست بلند بالا از اسامی پسرونه درآوردم و لیست ها هی کوچکتر و کوچکتر شدن تا بالاخره رسیدیم به پنج تا اسم: آیهان، آراد، آرتین، آرمین و امیرحسین. ولی هیچکدوم به دلم نمی نشست و بازم آسمان صدات میکردم. تا اینکه بابا جون پیشنهاد داد که برای مدتی، هر 2-3 روز با یکی از این اسم ها صدات کنیم ببینیم از کدوم بیشتر خوشمون میاد. تا اینکه فعلاً به این نتیجه رسیدیم که اسم آرتین رو بیشتر از بقیه دوست داریم. امیدوار...
27 تير 1390

فوتبال بازی تو شکم مامانی

سلام فوتبالیست کوچولوی مامان و بابا. امروز توی دو نوبت سه تا لگد شیرین زدی به شکم مامانی و من و بابایی کلی ذوق کردیم. اولین لگدو توی خونه مامان نجیبه موقعی که دراز کشیده بودم زدی. بابایی کنارمون نشسته بود و داشت برگه امتحانی بچه ها تصحیح می کرد و من داشتم آرزو می کردم کاش الان یه لگد به شکم مامانی بزنی که بیشتر احساست کنم که یهویی تخدا جون و تو صدامو شنیدین.. دو تای بعدی رو بلافاصله پشت سرهم موقعی که تو باغ بابابزرگ بودیم تقدیم مامانی کردی، اون موقع بابایی پیشمون نبود، ولی من براش تعریف کردم تا اونم از بزرگ شدن گل پسرش خوشحال بشه . آخه بابایی از وقتی که فهمیدیم خداجون تو رو بهمون داده، هر روز چند دفعه گوشش رو میذاره رو شکم مامانی و...
20 تير 1390

بازگشت از مشهد مقدس

  سلام مشهدی کوچولوی نازنین من، زیارت قبول مامان جون.. باز تا از سفر برگشتیم خونه، شروع کردی به بی تابی و دلتنگی و دلت بازم سفر میخواد.. تو مشهد که بودیم، باباجون و مامان جمیله اینا کلی برات لباسای خوشگل خریدن و مامان جون جمیله اولین لباسی که بابایی برات خریده بود رو برد تو حرم و به دارالاجابه و ضریح امام رضا متبرک کرد، آخه خیلی دلم می خواست وقتی دنیا میای لباسی رو بپوشی که عطر و بوی اونجارو میده. تو این چند روزه هرچند دفعه (طول روز، نصف شب تا نماز صبح، بعد نماز صبح) رفتیم حرم، از بس شلوغ بود از ترس اینکه مبادا خانم ها خیلی فشار بدن و تو صدمه ببینی، دستم به ضریح و دارالاجابه نرسید، خیلی خیلی غصه م بود، آخه من تنها کسی بودم که نتون...
9 تير 1390