آیهانآیهان، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

آیهان فرمانروای ماه

بازگشت از مشهد مقدس

1390/4/9 20:20
672 بازدید
اشتراک گذاری

  سلام مشهدی کوچولوی نازنین من، زیارت قبول مامان جون..

باز تا از سفر برگشتیم خونه، شروع کردی به بی تابی و دلتنگی و دلت بازم سفر میخواد..

تو مشهد که بودیم، باباجون و مامان جمیله اینا کلی برات لباسای خوشگل خریدن و مامان جون جمیله اولین لباسی که بابایی برات خریده بود رو برد تو حرم و به دارالاجابه و ضریح امام رضا متبرک کرد، آخه خیلی دلم می خواست وقتی دنیا میای لباسی رو بپوشی که عطر و بوی اونجارو میده.

تو این چند روزه هرچند دفعه (طول روز، نصف شب تا نماز صبح، بعد نماز صبح) رفتیم حرم، از بس شلوغ بود از ترس اینکه مبادا خانم ها خیلی فشار بدن و تو صدمه ببینی، دستم به ضریح و دارالاجابه نرسید، خیلی خیلی غصه م بود، آخه من تنها کسی بودم که نتونسته بودم از نزدیک نزدیک زیارت کنم، فکر کردم شاید آدم بدیم که امام رضا بهم اجازه نمیده، شب آخر گفتم امام رضا، ما داریم میریم حداقل به خاطر دل پاک نی نی کوچولوم نذار دل شکسته برگردم. فردا صبح که رفتیم حرم بازم خیلی خیلی شلوغ بود، اما تا من و مامان جمیله رسیدیم دارالاجابه، انگار جلوی ضریح یهو خلوت شد و راهها باز و من بدون هیچ فشاری رسیدم کنار ضریح و شکممو چسبوندم به ضریح تا تو هم بتونی دستای کوچولوتو بچسبونی به ضریح و زیارت کنی. می خواستم برگردم تا بقیه هم بتونن زیارت کنن ولی دوباره شلوغ شده بود و برگشتن سخت، این شد که من و تو نازنین پاکم، کلی همونجا موندیم و زیارت کردیم، مگه ضریحو ول می کردی!! بعدش خانمها یه راهی باز کردن و به زحمت برگشتیم عقب. دوباره جلوی ضریح خیلی شلوغ شده بود و هل دادن و جیغ و ... نماز خوندیم و زیارت کردیم تا اینکه امام رضا بازم دلمون رو شاد کرد و اجازه داد برای خداحافظی، ضریح را بگیریم و باهاش وداع کنیم.. خدا جون خیلی خیلی ازت متشکریم.

 نی نی کوچولوی منو حفظ کن و اونو جزء بندگان صالح و شایسته ت قرار بده، آمین 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)