روز عید فطر
سلام نی نی جونا، امروز صبح با بابایی و مامانی رفتیم نماز عید فطر. آقا ملا دیر کرده بود. از بس تکبیر گفتیم خسته شدیم. دیگه داشتیم پشیمون می شدیم که آقا ملا اومد. بابایی فطریه منم انداخت تو صندوق. آخه خب منم ماشالا واسه خودم مردی شدم دیگه.
نماز که تموم شد به مامانی و بابایی نون روغنی دادن، ولی منو ندیدن بهم ندادن. عوضش خونه که اومدیم، تا مامانی خبردار بشه، نصف نونشو خوردم.
بعدش خوابیدیم تا لنگ ظهر.
عصری هم سه تایی رفتیم شیرینی و آبمیوه خریدیم بعدش هم رفتیم خارج شهر بغل کوه زیر یک درخت و کنار آب نشستیم و کلی خوردیم. هی خوردیم، هی خوردیم.
بابایی خیلی وقت بود قدغن کرده بود. می گفت واسه من ضرر داره. ولی استثناً این دفعه بخاطر عید اجازه داد بخوریم.
بعدش بابایی و مامانی تصمیم گرفتن یه کم کوهنوردی هم بکنن. ولی ترسیدن لیز بخورن بیفتن پیش من ضایع شن. به همین خاطر بهم گفتن: آیهان جون همینقد کوهنوردی کافیه واسه امروز. موقع غروب آفتاب هم رفتیم امامزاده و نمازمونو اونجا خوندیم و از امامزاده تشکر کردیم که اجازه داد شبهای احیا بریم پیشش. امروز خیلی خوش گذشت مخصوصاً بخش شیرینیهاش.



روز عید فطر
