آیهانآیهان، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

آیهان فرمانروای ماه

43 امین روز تولد

درسته که عزیزدردونه مامان و بابا هستم، اما امروز یه کم احساس تنهایی می کردم، آخه نه فامیلی، نه دوستی، نه داداشی، ...، مثل حسنی توی ده شلمرود تک و تنها بودم (اما من نه تنبلم و نه کثیف)... غربت توی چشمامو نگاه: تا اینکه یهویی یه موجود عجیب غریب اومد پیشم و گفت: آقای اسب آبیم        همه ش به فکر بازیم گنده و آبی هستم     عاشق دریا هستم میشی رفیق و یارم؟     میگی قصه برایم؟ منم که تا حالا همچین موجودی ندیده بودم، یه کم با تعجب نگاش کردم... بعد براش شاخ و شونه کشیدم و گفتم: آیهان زیبا هستم     قوی و باهوش هس...
29 دی 1390

42 امین روز تولد

امروز یه روز زیبای بهاری تو دل زمستون بود، از اون روزایی که لبخندو به آدم هدیه میکنه هوا جون میداد برای پیاده روی، این بود که رفتیم بیرون و ماشینو کنار خیابون پارک کردیم و یه چند قدمی توی پیاده رو قدم زدیم، منم که تا حالا شهرو اینجوری ندیده بودم حسابی ذوق کرده بودم و همه جارو دید می زدم. تا اینکه داخل فروشگاه شدیم و مامان یه چندتا بالش گرفت تو دستش که یکیش شبیه خرچنگ بود. من که هم بو برده بودم قضیه چیه و هم کلی به فکر جیب بابایی خوبم بودم، زدم زیر گریه. بابا مجبور شد منو زودی برگردونه تو ماشین، ولی مامان دست بردار نبود و خرچنگ زشته رو خرید آورد. اولش گفتن هدیه 40 امین روز تولدمه، ولی من که می دونستم می خوان سرمو توی بال...
28 دی 1390

41 امین روز تولد

امروز نمیدونم چی شد که انگشتام چرخیدن و پیچیدن و گردیدن و ناغافل نماد پانتورکیست ها رو گرفتن: بعدش یه نامرد اومد و به جرم سیاسی بودن، کلی منو مورد ضرب و شتم قرار داد، جوری که خون از سر و صورتم چکید: و برای یه مدت بیهوش شدم: * بقیه در ادامه مطلب * به هوش که اومدم، دیدم مامانی و بابایی کلی غصه منو خوردن، واسه همین خودمو زدم به کوچه علی چپ و یکی دیگه از استعدادهای نهفته مو بروز دادم تا دلشونو شاد کنم. کلی با آویزهای تشک بازیم بازی کردم. مرتب با دستم به هویج تشک بازیم میزدم تا صدای جغجغه ش دربیاد و مامان و بابا ذوق کنن.  عصر که شد یاد مصیبت هایی افتادم که امروز بهم گذشت و ناغافل، تشک م...
27 دی 1390

چهلمین روز تولد (قسمت دوم)

در پست قبل آمد که آیهان، فرمانروای ماه، روز چهلم تولد از یک خواب شیرین بیدار شد و پس از نرمش صبحگاهی روی تشک فرمانروایی برای مردم سخنرانی کرده و به مشکلات و مسائل آنان رسیدگی نمود. وی سپس دو مرتبه روی تشک خود بصورت سینه خیز گشت و گذار کرد و ... اینک ادامه ماجرا از زبان خودش:   آره دوستان، بابا و مامان جون برای امروز من خوابای زیادی دیده بودند. اونا قرار بود طبق فرموده مامان بزرگ محترمشون منو غسل روز چهلم بدن. از یکی دو روز قبل هم دستورالعملهای لازم رو گرفته بودند (چهل قاشق آب  و...)، اما به هیچ کدوم عمل نکردن و  اونی که خودشون بلد بودنو انجام دادن. اول منو انداختن تو تشت فرمانروایی تا کلی واسه خودم آب بازی کنم. ...
26 دی 1390

چهلمین روز تولد

امروز صبح، تو خواب ناز و شیرین بودم و  داشتم با هفت تا پادشاه ستاره های دیگه  گپ می زدم.   تا اینکه باباجون اومد و تو خواب و بیداری شروع کرد به نرمش دادن دست و پام!!!   یه چشمم رو بستم که بابا جون فکر کنه من خوابم، ولی کلکم نگرفت!!!   **بقیه در ادامه مطلب** بعدش گذاشت رو تشک فرمانروایی تا برای رعیت سخنرانی کنم!!! بعد از یک سخنرانی غرا و تاثیرگذار که با سوت و کف رعایا همراه بود، طی دیداری مردمی به سخنان و مشکلات اونها گوش سپردم.   دیدارمون که تموم شد، سینه خیز دو مرتبه تشک فرمانروایی رو طی کردم و به اطراف و اکناف مملکت سر زدم.  اما این تموم برنام...
26 دی 1390

39 امین روز تولد

- امروز بابایی از دستای کوچولوت گرفت و تو ٤-٥ قدم راه رفتی (سه مرتبه).  - امروز برای اولین بار برات پیش بند بستم و شیر خوردی، آخه چند روز همه جای من و شما شیری میشه. عسل مامان که هستی، شیری هم که میشی، میشی شیرعسل مامان. ...
25 دی 1390

دستورالعمل بغل کردن بچه

  اول، خب، یک بچه پیدا کنید.     با استفاده از تکنیک بو کردن مطمئن شوید که حتما یک بچه پیدا کرده اید.   قبل از شروع کردن عملیات بغل کردن بچه باید او را درازکش بخوابانید .  با استفاده از پنجه بچه را برگردانید و برای در آغوش گرفتن احتمالی آماده شوید.   و در آخر، اگر دوربینی حاضر بود، باید روش سخت "بغل کردن و لبخند زدن" را در پیش گرفته و عکسی با بهترین کیفیت بگیرید. ...
24 دی 1390

37 امین روز تولد

- مامان جون جمیله از همون ماه اول، توی تشت دستشوئیت می گرفت تا عادت کنی پوشکت رو کثیف نکنی و زودتر بتونیم از پوشک بگیریمت و کمتر اذیت بشی،‌ اولش من نگران بودم که برای ستون فقراتت ضرر داشته باشه ولی حالا ٤-٥ روزه دیگه توی پوشکت پی پی نمی کنی و عادت کردی وقتی دستشویی می گیریمت توی تشت پی پی می کنی. برای جایزه ت هم اصلا دوست نداری پوشک بشی و شروع می کنی به جیغای الکی. ما هم چون پسر تمیز و گلی هستی اجازه میدیم یه مدت برای خودت کیف کنی... - چنگ می ندازی و با دستای کوچولوت موهامو محکم می گیری.   ...
23 دی 1390