آیهانآیهان، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

آیهان فرمانروای ماه

56 امین روز تولد

------------------------------------------------- - حسابی زبان آموز شدی عزیزکم. آموزش زبان آلفابلاکسی که دایی جون برات آورده با دقت کامل نگاه می کنی و یاد می گیری. یه موقع هایی می خندی و تو هم یه چیزایی میگی. تا از جلوی لپ تاپ برداشتمت شروع کردی به اعتراض. - وقتی به حالت درازکش روی تشک تعویضت هستی و البته باز و آزاد، از خوشحالی انقد دست و پا می زنی که آدم فکر میکنه الان که پاشی بدوئی. بابایی شمرد، توی 30 ثانیه، 44 بار دست و پا زدی. بابایی میگه اگه این پازدن ها تو حالت ایستاده بود، تو همین چند دقیقه، چند کیلومتر دویده بودی... ...
12 بهمن 1390

54 امین روز تولد

امروز برای اولین بار سوار کالسکه م شدم و گشتی توی قصر زدم. حسابی خوشم اومد و کلی ذوق کردم. به خصوص وقتی ملکه سایبان کاسکه رو جلو کشیدن، کلی سایبانو نگاه کردم و خندیدم. انقد کالسکه سواری کردم که آخرش همون تو خوابم برد. امروز پروانه فنریمو هم مورد ملاطفت قرار دادم و اجازه دادم موقع کالسکه سواری منو همراهی کنه و باهام صحبت کنه.   ...
10 بهمن 1390

51 امین روز تولد

امروز صبح، مطابق هر روز تو خواب ناز بودم. بیدار که شدم بهم خبر دادن فرمانروای سرزمین تاریکیها بهمون حمله کرده. همه رو آماده باش دادم و عازم مبارزه شدیم. ولی تو راه غافلگیر شدیم و ناجوانمردانه منو زخمی کردن. اما من فرمانروایی نیستم که مغلوب بشم. همین که فرمانروای تاریکیها رو دیدم، فوتش کردم و با همه لشگرش از ماه بیرون انداختم. پس از این پیروزی بزرگ به قصر برگشتیم و بعد از جشن و پایکوبی، مشغول استراحت شدم. ...
7 بهمن 1390

50 امین روز تولد

در پی جلوس من بر صندلی پادشاهی، موجی از سفارشات از مشاورین اعظم رسید که " فرمانروایی بدین کوچکی را نسزد نشستن بر مسند شاهی، چه بسا کمر فرمانروای کوچک زیر بار مسئولیت خم شود!!" و چنین شد که من نصیحت آنان را به دیده منت پذیرفته، صندلی پادشاهی پدر را به وی بازپس دادم تا روزی که قابلیت های لازم را کسب کنم... حال در تشک فرمانروایی خود به کسب مهارت و توانمندیهای لازم مشغولم... و در این زمینه پیشرفت های بسیاری هم نموده ام، از جمله دیگر اجازه نمیدهم دستکش های کوچکم از کف برود، سفت و سخت آنها را میگیرم تا مبادا خسارتی به خزانه وارد آید... و در خواب رؤیای فرداهای شیرین را در سر می پرورم... و به روزی می اندیشم که تاج...
6 بهمن 1390

صورتحساب

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود: صورتحساب !!! کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان   بیرون بردن زباله 1000 تومان جمع بدهی شما به من: 12.000 تومان ! مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت: بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ،  بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ، بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ، ب...
5 بهمن 1390

49 امین روز تولد

چه کیفی میده نشستن رو صندلی فرمانروایی... ---------------------------------------------- - امروز سوار آغوشی شدی و کلی تو بغل مامانی، توی هال گشتی. - از صبح ساعت 8 تا ساعت 19، فقط 40 دقیقه خوابیدی. ...
5 بهمن 1390

48 امین روز تولد

زندگی برای یه پادشاه خوب، همیشه سخت تر از مردم عادیه. منی که اینجور آروم و راحت خوابیدم... برای رسیدگی به امور مملکت، هر روز صبح زود باید از خواب بیدار شم، هرچند که گاهی واقعا سخته... بعد از یک صبحانه مفصل و نرمش صبحگاهی، سوار هلیکوپتر شخصیم میشم و چرخی در گوشه گوشه آسمان مملکتم میزنم، آخه یه پادشاه خوب باید بدونه تو مملکتش چه اتفاقاتی در جریانه. (صدای هلیکوپترم: تپ تپ   تپ تپ...). و کاملا حواسم هست که هیچ ایالت و ولایتی فراموش نشه... * بقیه در ادامه مطلب * بعد از کسب اطلاعات لازم و یک فرود عالی...  دوباره به قصر برمی گردم و روی صندلی پادشاهیم میشینم و بادقت به حرفای مردم و...
4 بهمن 1390