حسابی مامانو ترسوندی فسقلی
سلام عزیزدل مامان، خوب و خوشی؟ جات گرم و راحته؟ دیروز آخرین روز کاری مامان بود، مامان دیگه به خاطر گنده شدن شکمش و مراقبت از کوچولوی نازش، فعلا تا دو ترم آینده نمی خواد بره سر کار. دیروز هم رفته بود دانشگاه تا از بچه ها امتحان پایان ترم بگیره که تو شیطون بلا حسابی ترسوندیش. خوب از اول ماجرا: صبح بعد از نماز صبح یه 45 دقیقه ای خوابیدم و تو همون چند دقیقه خوابتو دیدم، خیلی وقت بود خوابتو ندیده بودم نازنینم. خواب دیدم خونه باباجون جعفر اینائیم و پشت خونه اونا یه باغچه ست که توش دو تا پسربچه دارن با هم بازی میکنن، اما یکی از اونا خودش رو حسابی گل و شلی و کثیف کرده. من رفتم پیشش و با اینکه نمی شناختمش، زیر شیر آب خودش و لباساشو تمیز کردم...
نویسنده :
آیهان فرمانروای ماه
21:43



