آیهانآیهان، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

آیهان فرمانروای ماه

لالایی

Atem Tutam Men Seni Şekere Gatem Men Seni Akşem Baben Gelende Öğüne Atem Men Seni Hop Hopun Olsun Oğlum Gül Topun Olsun Oğlum Sırali Gavak Dibinde Toyluğun Olsun Oğlum Atem Tutam Men Seni Şekere Gatem Men Seni Akşem Baben Gelende Öğüne Atem Men Seni Ev Süpürür Toz Eder Hamama Gider Naz Eder El Ayağı Kir İçinde Yıkamam Diye Naz Eder Atem Tutam Men Seni Şekere Gatem Men Seni Akşem Baben Gelende Öğüne Atem Men Seni   لالای  دئدیم یاتاسان قیزیل گوله باتاسان قیزیل گول کولگئسینده شیرین یوخو تاپاسان ...
18 مهر 1390

جشنواره بهترین ها برای غنچه های شهر

دیروز جشنواره بهترین ها برای غنچه های شهر بود و من و بابایی به مناسبت روز جهانی کودک، تصمیم گرفتیم یه سری به جشنواره بزنیم و برات کلی اسباب بازی و وسایل خوشگل بخریم. ولی مامانی بعد اونهمه راه طولانی و گیرکردن تو ترافیک و دور خودمون چرخیدن، وقتی رسیدیم نمایشگاه، چیز خاصی برات پیدا نکردیم، فقط برات کلی پوشک گرفتیم و یه بازی، یه کتاب و دی وی دی آموزشی هم برای خودمون. بعدشم شام رفتیم خونه عمو حسین و شب خسته و کوفته برگشتیم خونه.   ...
17 مهر 1390

گشت و گذار

امروز بابایی جون که رفت دانشگاه، من و مامانی جون گرفتیم خوابیدیم. بعد 3-4 ساعت بیدار شدیم نشستیم پشت رایانه که یهویی دیدیم بابایی جون برگشت. نگو که کلاساش تشکیل نشده و برگشته. کلی سورپرایز شدم و ورجه وورجه کردم. نشستیم دور هم و تصمیم گرفتیم ناهارو درست کنیم و بزنیم دل طبیعت. آخ جووون. مامانی و بابایی با کمک هم یه ماکارونی خوشمزه درست کردن و رفتیم سمت روستای زرشک. نشستیم زیر درختای گردو کنار جوی آب و حسابی خوردیم. بعدش هم دست همو گرفتیم و قدم زدیم، زالزالک چیدیم خوردیم، پروانه ها رو تماشا کردیم، ملخها رو دنبال کردیم، ازشون فیلم و عکس گرفتیم، دراز کشیدیم آسمون و ماه را نگاه کردیم و ... تازه یه گاو گنده هم دیدم، شیکم و پستوناش خیلی بزرگ شده ب...
15 مهر 1390

خداجون، بزرگترین طبیب دنیا

دوشنبه: اون روز مثل همه روزهای معمولی دیگه شروع شد. بابایی و تو و من برای نماز صبح بیدار شدیم و بعد از یه تغذیه مختصر رفتیم پیاده روی. برگشتیم خونه و بعد از خوردن صبحانه تصمیم گرفتیم بریم برای کلاس های آمادگی تولد تو عزیزدلم ثبت نام کنیم، بعدشم رفتیم بازار تا برات خرید کنیم. اینطوری شد که پیاده روی نیم ساعته ما تبدیل به 6 ساعت پیاده روی شد و مامانی حسابی خسته شد، آیهان جون هم همینطور.  اون روز کمتر تکون خوردی ولی چون میدونستم خسته ای خیلی نگرانت نشدم. تازه تا فردا صبح چند بار با دست به شکمم زدم و باهات حرف زدم و بهت نور تابوندم تا مثلا سلول های مغزیت فعال بمونن و هوشت زیاد بشه. سه شنبه: بابایی سرکار بود و تو خیلی آروم. نگران شدم و...
14 مهر 1390

ماه قشنگ آسمون

        ماه قشنگ آسمون       یه شب بیا به خونه مون                    از آسمون بپر پایین                   بدو بیا روی زمین                              بیا، بشین کنار من               قصه بگو  برای من                          &n...
13 مهر 1390

پرواز یک فرشته

سلام عزیز دلم، همین الان خبردار شدم که پنج شنبه گذشته، یک فرشته مهربون از میونمون پرکشیده و رفته پیش خداجون. میدونم مامانی نباید خبرای غم انگیز رو بهت بدم ولی بهت گفتم چون می خواستم برات کمی ازون آدم بزرگ حرف بزنم. آدمی که گمون نمیکنم تو این دنیای به این بزرگی، تا به حال حتی یه نفر هم ازش رنجیده باشه، آدم باخدایی که چهره ش یه نور خاص داشت، همیشه آروم و موقر، مهربون و با شخصیت بود، و با وجود بیماری طولانی و ضعف شدیدی که داشت، حتی یک بار هم ندیدیم که خم به ابرو بیاره یا کوچکترین گلایه ای داشته باشه، آروم بود و شاکر خداجون، حاج اکبر، شوهر عمه پری (عمه مامانی). صبح روز پنجشنبه ای که مهمونی مکه رفتن عمه پری بود، بعد از اینکه خیالش راحت شده ...
12 مهر 1390