آیهانآیهان، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

آیهان فرمانروای ماه

هق هق گریه یا سکسکه2

سلام پسر مهربون و خوش قلبم، دیشب مامانی، تو و بابایی رو خیلی اذیت کرد و هیچ کدومتون رو نذاشت بخوابین. تو این چند هفته اخیر، مامانی دو سه باری مثل ابر بهاری شده و نم نم که نه، شرشر گریه کرده (البته مامانی همه ش طبیعی و به خاطر تغییرات هورمونیه)، حالا مگه ابر چشمای مامان کوچیک میشد که بارونش بند بیاد... خلاصه مامانی دیشب یک عالمه گریه کردم و تو هم زدی زیر گریه، هق هق گریه هات درست از توی لگنم میومد، جاشو کاملا می تونستم احساس کنم، پائین لگنم بودی. حالا گریه من بند اومده بود و تو ول کن نبودی، هرچی نازت کردم و باهات حرف زدم، مگه تکونای شدید و سکسکه ت تموم میشد، الهی قربون دل نازکت بشم که تحمل اشکای مامانو نداری. قبلا یه بار هم شهریور ماه تو...
19 آبان 1390

هفته سی و هفتم تو دل مامان- آغاز ماه دهم

مبارکه مبارکه، دست بزنیم، شادی کنیم، پسر گلم دیگه کامل شده و از این به بعد دیگه هروقت خداجون اراده کنه، می تونه تشریف فرما بشه و منزلمون رو منور به وجودش کنه. خدایا شکرت که تا اینجارو صحیح و سالم پشت سر گذاشتیم. حالا دیگه شما یه جنین رسیده هستی پسرم. وزن نی نی ها تو این هفته كمي بيشتر از 2720 گرم و قدشون از سر تا پاشنه پا حدود 48.2 تا 50.8 سانتي متره. ولی وزن شما به گفته خانم دکتر باید از سه کیلو گذشته باشه. موي سر بیشتر نی نی ها موقع تولد كامله و طول موهاشون ممكنه بين 1.2 تا 3.8 سانتي متر باشه. بعضی از نی نی ها هم فقط كمي موي كرك مانند دارن. دست های مامان، یه کم بی حس هستند. آلرژیم کاملا خوب شده ( انگار به باباجون منتقل شده). شکم...
17 آبان 1390

گوسفند آیهان جون

سلام عزیزدلم، پسر خوشگل و نازم. دیروز عید قربان بود و باباجون به خاطر سلامتی تو نازنین پسرمون، یه گوسفند قربانی کرد. البته چون ما اینجا کسی رو نداریم، بابایی یه آقایی رو آورد که سر گوسفندو ببره. غصه ت نشه ها مامانی، گوسفنده راحت مرد، تقلا و بع بع هم نکرد، آروم و بی صدا کشته شد، انگار که اعتراضی نداشت و دلخور نبود. بابایی و من هم تا 1.5 بعد از نصف شب بیدار بودیم و مشغول تمیز کردن گوسفند و قسمت کردن گوشت ها. اولین بارمون بود ازین کارا می کردیم. از خستگی و درد شونه و کمر مردیم ولی به عشق تو تحمل کردیم. ان شاءالله که خداجون قبول کنه آقا گوسفنده گونی تنش کرده تا جعبه ماشینمونو کثیف نکنه! آقا گوسفنده از گونی اومده بیرون تا سر و گو...
17 آبان 1390

شعر آقاخرگوشه

یه روز یه آقا خرگوشه رسید به یه بچه موشه موشه دوید تو سوراخ خرگوشه گفت آخ «وایسا وایسا کارت دارم من خرگوشه بی‌آزارم بیا از سوراخت بیرون نمی‌خوای مهمون» یواش موشه اومد بیرون یه نگاهی کرد به مهمون دید که گوشاش درازه دهنش بازه «شاید می‌خواد بخورتم یا با خودش ببرتم پس می‌رم پیش مامانم آن‌جا می‌مانم» مادر موشه عاقل بود زنی باهوش و کامل بود یه نگاهی کرد به خرگوش گفت به بچه موش «نترس جونم اون مهمونه خیلی خوب و مهربونه پس برو پیشش سلام کن بیارش خونه» ...
13 آبان 1390

جایزه پسر گلم و نمایشگاه صنایع دستی

سلام عسل مامان، دیروز باباجون خونه بود و تصمیم گرفتیم برای پسر گلمون که انقد بچه ناز و حرف گوش کنیه، جایزه بخریم، درضمن چون تا اومدنت فرصت زیادی نمونده، آخرین خریداتو انجام بدیم. برات کلی وسایل خوشگل خریدیم و تو هم خوشحالیتو با بپر بپرای شیرینت نشون میدادی. ولی مامانی این جایزه خریدن و الباقی از ساعت 9.5 تا 17.5 طول کشید. ناهار هم تو رستوران مهمون بابائی بودیم. 5.5 عصر هم که رسیدیم خونه، انقد خسته بودیم که روی زمین خالی با همون لباسای بیرون، 2ساعت تمام خوابیدیم. در عوض دیگه به جز سرویس خوابت که آخر آبان تحویل می گیریم کم و کسری نمونده. آخیشششششش. بعدشم بیدار شدیم و رفتیم نمایشگاه صنایع دستی. از اونجا هم برات خرید کردیم. همه شون مبارکت ...
13 آبان 1390