42 امین روز تولد
امروز یه روز زیبای بهاری تو دل زمستون بود، از اون روزایی که لبخندو به آدم هدیه میکنه هوا جون میداد برای پیاده روی، این بود که رفتیم بیرون و ماشینو کنار خیابون پارک کردیم و یه چند قدمی توی پیاده رو قدم زدیم، منم که تا حالا شهرو اینجوری ندیده بودم حسابی ذوق کرده بودم و همه جارو دید می زدم. تا اینکه داخل فروشگاه شدیم و مامان یه چندتا بالش گرفت تو دستش که یکیش شبیه خرچنگ بود. من که هم بو برده بودم قضیه چیه و هم کلی به فکر جیب بابایی خوبم بودم، زدم زیر گریه. بابا مجبور شد منو زودی برگردونه تو ماشین، ولی مامان دست بردار نبود و خرچنگ زشته رو خرید آورد. اولش گفتن هدیه 40 امین روز تولدمه، ولی من که می دونستم می خوان سرمو توی بال...
نویسنده :
آیهان فرمانروای ماه
23:53










