آیهانآیهان، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

آیهان فرمانروای ماه

51 امین روز تولد

امروز صبح، مطابق هر روز تو خواب ناز بودم. بیدار که شدم بهم خبر دادن فرمانروای سرزمین تاریکیها بهمون حمله کرده. همه رو آماده باش دادم و عازم مبارزه شدیم. ولی تو راه غافلگیر شدیم و ناجوانمردانه منو زخمی کردن. اما من فرمانروایی نیستم که مغلوب بشم. همین که فرمانروای تاریکیها رو دیدم، فوتش کردم و با همه لشگرش از ماه بیرون انداختم. پس از این پیروزی بزرگ به قصر برگشتیم و بعد از جشن و پایکوبی، مشغول استراحت شدم. ...
7 بهمن 1390

50 امین روز تولد

در پی جلوس من بر صندلی پادشاهی، موجی از سفارشات از مشاورین اعظم رسید که " فرمانروایی بدین کوچکی را نسزد نشستن بر مسند شاهی، چه بسا کمر فرمانروای کوچک زیر بار مسئولیت خم شود!!" و چنین شد که من نصیحت آنان را به دیده منت پذیرفته، صندلی پادشاهی پدر را به وی بازپس دادم تا روزی که قابلیت های لازم را کسب کنم... حال در تشک فرمانروایی خود به کسب مهارت و توانمندیهای لازم مشغولم... و در این زمینه پیشرفت های بسیاری هم نموده ام، از جمله دیگر اجازه نمیدهم دستکش های کوچکم از کف برود، سفت و سخت آنها را میگیرم تا مبادا خسارتی به خزانه وارد آید... و در خواب رؤیای فرداهای شیرین را در سر می پرورم... و به روزی می اندیشم که تاج...
6 بهمن 1390

صورتحساب

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود: صورتحساب !!! کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان   بیرون بردن زباله 1000 تومان جمع بدهی شما به من: 12.000 تومان ! مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت: بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ،  بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ، بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ، ب...
5 بهمن 1390

49 امین روز تولد

چه کیفی میده نشستن رو صندلی فرمانروایی... ---------------------------------------------- - امروز سوار آغوشی شدی و کلی تو بغل مامانی، توی هال گشتی. - از صبح ساعت 8 تا ساعت 19، فقط 40 دقیقه خوابیدی. ...
5 بهمن 1390

48 امین روز تولد

زندگی برای یه پادشاه خوب، همیشه سخت تر از مردم عادیه. منی که اینجور آروم و راحت خوابیدم... برای رسیدگی به امور مملکت، هر روز صبح زود باید از خواب بیدار شم، هرچند که گاهی واقعا سخته... بعد از یک صبحانه مفصل و نرمش صبحگاهی، سوار هلیکوپتر شخصیم میشم و چرخی در گوشه گوشه آسمان مملکتم میزنم، آخه یه پادشاه خوب باید بدونه تو مملکتش چه اتفاقاتی در جریانه. (صدای هلیکوپترم: تپ تپ   تپ تپ...). و کاملا حواسم هست که هیچ ایالت و ولایتی فراموش نشه... * بقیه در ادامه مطلب * بعد از کسب اطلاعات لازم و یک فرود عالی...  دوباره به قصر برمی گردم و روی صندلی پادشاهیم میشینم و بادقت به حرفای مردم و...
4 بهمن 1390

43 امین روز تولد

درسته که عزیزدردونه مامان و بابا هستم، اما امروز یه کم احساس تنهایی می کردم، آخه نه فامیلی، نه دوستی، نه داداشی، ...، مثل حسنی توی ده شلمرود تک و تنها بودم (اما من نه تنبلم و نه کثیف)... غربت توی چشمامو نگاه: تا اینکه یهویی یه موجود عجیب غریب اومد پیشم و گفت: آقای اسب آبیم        همه ش به فکر بازیم گنده و آبی هستم     عاشق دریا هستم میشی رفیق و یارم؟     میگی قصه برایم؟ منم که تا حالا همچین موجودی ندیده بودم، یه کم با تعجب نگاش کردم... بعد براش شاخ و شونه کشیدم و گفتم: آیهان زیبا هستم     قوی و باهوش هس...
29 دی 1390