آیهانآیهان، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

آیهان فرمانروای ماه

تشکر و سپاس از همه

سلام به همه نی نیا و مامانا و باباها، خیلی خیلی ممنون که برام پیام تبریک و دسته گل و بوسه فرستادین. منم خیلی خوشحالم که پیشتون اومدم و میتونم ببینمتون. از شنبه که اینترنتمون وصل بشه هر روز میام بهتون سر میزنم و عکسامو هم می ذارم. سه ساعت پیش یک هفتگیم تموم شد (چه زووووووووود). تو این یه هفته این اتفاقات افتاد برام که شرحشو بعدا مفصل تعریف می کنم: ساعت 9 روز پنجشنبه 09/17: مامان بزرگ نجیبه و عمو محسن که صبح زود از شهرستان رسیده بودن، اومدن ملاقاتم. ساعت 11 روز پنجشنبه: یه آقا دکتری اومد اووفم کرد. اونقد دردم اومد. گل پسرا میدونن چی میگم و چی کشیدم. ساعت 16:50 روز پنجشنبه: به همراه مامان جون از بیمارستان مرخص شدیم و بابایی با کمتر...
28 آذر 1390

من اوووووووووووووومدم

دیروز عاشورای حسینی بود. شنیده بودم یه خبرایی قراره اتفاق بیفته. به همین خاطر هی ورجه وورجه میکردم. طفلی مامانم هم از بس کار کرده بود، خسته شده بود. آخه کسی نیست بگه بابا جون الان هم وقت اسباب کشیه؟!!هم مامانیو خسته کردی، هم اینترنتمون قطع شده، هم ... ولی دستت درد نکنه که رفتیم خونه خودمون و اتاق منو آماده کردین. امروز صبح 8:30 پنج نفری یعنی من و بابایی و مامانی و بابابزرگ و مامان بزرگ (همشون جووون) اومدیم بیمارستان. از ساعت 9 دیدم داره یه اتفاقایی میفته. ظهر که شد صدای ناله های مامانیو میشنیدم. الهیییی قربونت برم مامانی جون. ساعت رسیده بود به 17 و منم داشتم آمده میشدم که یواش یواش به خودم حرکتی بدم و بیام پیش بقیه نی نیا. تو همین فکرا ...
28 آذر 1390