آیهانآیهان، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

آیهان فرمانروای ماه

151 امین روز تولد- جشن پنجمین ماهگرد تولد فرمانروا

1391/02/16 امروز پنجمین ماه فرمانرواییم تموم میشه و میرم تو ماه ششم. به همین مناسبت دست ملکه رو گرفتم و با هم رفتیم فروشگاه برا خرید جشن. آخه پادشاه گفته اگه اون نباشه ماشااله من مرد خونه ام. از خرید که بر گشتیم، حسابی خسته شده بودم. اینهمه وسایلو با کالسکه آوردن آدمو خسته میکنه خب. این بود که ترجیح دادم کمی چرت بزنم تا انرژی لازم برای جشن رو داشته باشم، آخه فکرایی تو کله ام بود بیدار که شدم، با ملکه خاتون رفتیم آشپزخونه تا بساط کیک و شیرینی رو فراهم کنیم.من شدم سرآشپزباشی، ملکه هم آشپزباشی. وسایلی رو هم که ملکه بلد نبود کار کنه، بهش آموزش میدادم و یا خودم دست بکار میشدم. اخرش هم به کمک همدیگه یه کیک خوشمزه و...
16 ارديبهشت 1391

پنجمین ماهگرد تولد فرمانروا

و تو پنج ماه پیش، در چنین لحظه ای، در یک عصر پائیزی متولد شدی و دنیایم را غرق شکوفه های عشق و مهربانی کردی. آن روز نه یک روز پائیزی که زیباترین و بهاری ترین روز سال بود. انگار بیش از آنکه آن روز، روز تولد تو باشد، این من بودم که تولدی دوباره یافتم و هر روز در کنار تو از قدرت و بزرگی خدا چیزها می آموزم و می بالم... کودک بی همتای من نمی دانی وقتی در کنار تو هستم چقدر احساس کوچک بودن می کنم، وقتی با چشم های معصوم و مهربانت، عاشقانه به چشم هایم خیره می شوی. انگار تمام عشق و احساسات مادرانه من در برابر نگاه پرمهر تو، هیچ است و اندک... عاشقانه دوستت دارم به خاطر تمام لحظه هایی که لبریز عشقم می کنی، به خاطر تمام ثانیه هایی که با معصومیت د...
16 ارديبهشت 1391

150 امین روز تولد

امروز، آخرین روز از 5 ماه فرمانروایی من رو زمینه. به همین مناسبت تصمیم گرفتم یه سری به اطراف و اکناف ممالک فرمانروایی و از جمله کمد فرمانروایی بزنم. مدتی با رعایا به گفتگو نشسته و به صحبتهاشون گوش سپردم. قورباغه درخشان قرمز رو هم که تازه به مقر فرمانروایی وارد شده بغل کرده و مورد تفقد قرار دادم! در این احوال بودم که خبر آوردند پادشاه اعظم یک موجود عجیب گرد و سبز رو زیر بغل زده و وارد مملکت شده. ردای خود عوض کرده و رفتم که سر و گوشی آب دهم. موجود عجیبی بود. دست می زدم می چرخید. گاز می زدم، نمی شد. چنگ می زدم، در می رفت. از هر طرف هم نگاه می کردم، یک شکلی بود. دیدم اینجوری نمیشه. گفتم لوازم جراحی رو بیارن تا شاید با تشریح ...
15 ارديبهشت 1391

149 امین روز تولد- بازگشت حس مطالعه

1391/02/14 2-3 روزیه بدجوری حس مطالعه کتابامو از دست دادم، آخه مامان و بابا هرکدومو اقلا 20-30 دفعه برام خوندن، منم که همون دفعه اول همه رو حفظ شدم و باقی مطالعاتم  به خاطر حفظ یارانه پوشکم بود که مبادا صرف خرید کتاب جدید بشه و بی پوشک بمونم، به هرحال آبروی آدم از سواد مهمتره . ولی مامانی حسابی غصه ش شده بود که نکنه انیشتین کوچولوش حس مطالعه شو به کل از دست بده و در آینده از مدرسه فراری بشه و از این حرفا... این بود که دست به دامان کتاب بزرگام شد، همونایی که یه زمان هم قد خودم بودن و الان کوتاهتر از من و به خاطر بلندیشون کمتر دست خورده بودن منم دوباره رفتم تو فاز مطالعه... هر صفحه رو ...
14 ارديبهشت 1391

148 امین روز تولد

1391/02/13 از بس برای رسیدگی به امور مملکتی، در باغات کشور (پارک نزدیک خونمون) چرخیدم، پروانه به دست خوابم برد، ولی تا زمان بیداری محکم تو دستم گرفتمش مبادا پرواز کنه و برنگرده... هوا حسابی سرده، ملکه بانو منو حسابی پوشونده مبادا خدای نکرده سرما بخورم و امور مملکتی معطل بمونه... خوب حالا کمی هم باید مطالعه کنم و با مشاورین اعظم به شور بنشینم تا راه چاره ای برای مشکلات جامعه پیدا کنم... آخ جون راه حل رو یافتم... حالا باید نتایج رو سریع روی کاغذ بیارم تا در اسرع وقت اجرا بشن... ...
13 ارديبهشت 1391

147 امین روز تولد- روز معلم و استاد

1391/02/12 امروز یه روز خاص از ساله، تنها روزی از سال که همزمان متعلق به باباجون جعفر و مامان جون جمیله و بابایی جون و مامان جون خودمه!! تازه خیلی های دیگه هم تو این روز شریک اند، از جمله عمه جون و عمو جون و مامان اسراجون و سما جون، مامان و بابای محیا جون و ... که به همگیشون مبارک... به همین خاطر من و مامانی تصمیم گرفتیم واسه بابایی یه جشن کوچولو بگیریم و عصر که برگشت خونه حسابی سورپرایزش کنیم. این بود که نزدیکای ظهر به قصد خرید کادو رفتیم بیرون و بالاخره کادوی مورد نظرو خریدیم. تازه چون بابایی گفته در غیاب اون من مرد خونه م، خودم دست تو جیب کردم و پول کادو رو دادم * مامان دوربینو برداشته بود ولی ایندفه رو اس...
12 ارديبهشت 1391